|
الی متی احارفیک یا مولای...
|
بی تو آفتابگردان ها در جست و جوی تو اند
آقاجان... آدمیان حیران و سرگردان به دنبال تو می گردند... غافل...
غافل از این که ماییم گمشدگان روزگار و شمایید پیدای پنهان...
پس بیایید تا پیدا کنیم خویشتن خویش را...
الی متی احارفیک یا مولای...
تعجیل در فرج صلوات

آغاز امامت و ولایت قطب عالم امکان، فخرزمان، امان زمین و زمان، یگانه دوران
مولانا صاحب العصر والزمان ارواحنا فداه

سلام آقاجان...
سلام و تسليت بر شما...
مهدي جان امروز با دستان كوچكت كاري بزرگ كردي...
امروز شما نماز بر آفتاب خواندي و چه زيبا نمازي...
امروز آسمان اينجا هم با شما به سوگ نشسته...
مولايم تسليت...
آقايم تسليت...
عصر یک جمعهی دلگیر،
دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
چرا لحظه باران نرسیده است؟
و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست، به ایمان نرسیدست
و غم عشق به پایان نرسیدست.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،
بنویسد
که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبهی احزان به گلستان نرسیدست؟...

حالمان؟... حالمان خيلي خوب نيست...
از چه بگويم خدا... از اشك هاي مادر كه با شنيدن اسمش جاري ميشوند...
از روزهاي هفته بگويم كه همه اش برايم مانند آدينه شده اند...
از اين بگويم كه يك سال ديگر هم گذشت،بي او...
گله اي نيست خدا.... هيچ گله اي نيست...
فقط به من تسليت بگو...
همين كافي ست...

سلام...
مولايم چه بگويم...
آمده ام تا تمام غم هاي نبودنت را بنگارم...
آمده ام تا بگويم اين آدينه هم...
ولي حال انگار نمي توانم،نمي توانم شكوه كنم...
باز هم به عادت هميشه بي صدا اشك مي ريزم و در دل مي سوزم... و چه سخت سوختني ست، سوختن در دل...
مي بينيد آقا... ميدانم كه مي بينيد...
مهدي جان ما و اين دل هيچ...
به خاطر آن كودكي بيا كه بهانه ي پدر دارد....

روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد
بر خشك چوب نيزهها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گوئي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آري اينچنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است...

بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست و مرا از روشی نیکو بهره ده
که آن را با برنامه ای دیگر عوض نکنم
و مرا به طریق حق رهنمون شو
آن گونه که از آن روی نتابم و نیتی درست و استوارتر به من مرحمت کن
به گونه ای که در آن به تردید نیفتم...
صحیفه سجادیه

کاش به دریا برسم موج شوم رود شوم
خاک شوم باد شوم شعله شوم دود شوم
آمده ام رقص کنان نعره کشان چرخ زنان
چنگ زنم ساز شوم تا ر زنم عود شوم
آمده ام مست شوم نیست شوم هست شوم
ابر شوم رود شوم باد شوم بود شوم
باد شدم خاک شدم باده شدم تاک شدم
آمده ام بار دگر خاک فرا رود شوم
فانی فی الجام می ام سالک اسرار نی ام
کاش سحر خاک ره مهدی موعود شوم...
العجل یوسف زهرا...
هان! ای مردمان! علی را برتر بدانید، که او برترین انسان از زن و مرد بعد از من است هر که با او بستیزد و بر ولایتش گردن ننهد نفرین و خشم من بر او باد.
(خطبه ی غدیریه)
عید غدیر بر عاشقان حریم ولایت و امامت مبارک![]()


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی *** چه بــغـض ها که در گلو رســــوب شد نیامدی
خلیل آتشـــین ســخن تبر به دوش بت شــکن *** خـــــدای ما دوباره سنگ و چـــوب شد نیامدی
تـــمام طول هـــفته را به انتـــــظار جـــمعه ام *** دوبـاره صــبح ظهر نه غروب شد نیــــامــدی

امام صادق علیه السلام:
من مات منکم و هو منتظر لهذا الامر کمن هو مع القائم فىفسطاطه . . . لا بل کمن قارع معه بسیفه . . . لا والله الا کمناستشهد مع رسول الله (صلى الله علیه و آله )
هر که در انتظار حکومت قائم درگذرد ، همچون کسى است که دراردوى حضرت قائم(علیه السلام) استیا حتى همچون کسى است که باشمشیر همراه او مىجنگد ، نه به خدا سوگند همچون کسى است که دررکاب پیامبر اکرم به شهادت رسیده باشد.
امام حسن عسکرى علیه السلام:
ان ابنى هو القائم من بعدى یجرى فیه سنن الانبیاء:
بالتعمیر و الغیبه حتى تقسو قلوب لطول الامد و لا یثبت علىالقول به الا من کتب الله عز و جل فى قلبه الایمان و ایده بروحمنه
پس از من فرزندم قائم است و اوست که مانند پیامبران ، عمرىدراز و غیبتخواهد داشت در غیبت طولانى او دلهایى تیره گردد .
فقط کسانى در اعتقاد به او پاى برجا خواهند ماند که خداوند عزو جل دل آنان را به فروغ ایمان ثابت و آنان را با مدد خویشموید گرداند .
امام حسن عسکرى علیه السلام:
. . . لا ن طاعه آخرنا کطاعه اولنا و المنکر لا خرناکالمنکر لا ولنا اما ان لولدى غیبه یرتاب فیها الناس الا منعصمه الله عزوجل . . .
فرمانبرى از آخرین ما همچونفرمانبرى از نخستین ماست و انکار آخرین ما بسان انکار نخستینماست . هان که فرزند من غیبتى خواهد داشت که مردم در آن دچارتردید خواهند شد مگر آن کسى که خداى عز و جل حفظش کند ...
يا لطيف
فردا را چگونه مي توان ديد
فردايي که امروزش همه در غوغا است
فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم
کجاست يک دل آرام
کجاست آرزوهاي آرزو نشده
کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد
نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم
نمي دانم اشکم را براي که بريزم
نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم
کاش ميشد در بن بست سکوت خانه اي از فکر نساخت
کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت
کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت
چرا اين مردم دل هاشان را با آب سياه افکار ديگران مي شويند
چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار ديدار يار سيراب نمي کنند
چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده
نمي دانم چرا هر چه در بيراهه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم
کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي
فردا روز توست
روز شنيدن بوي نرگس
روز ديدن خال گونه ات
روز انتظار
روز تقديم اشکها بر زير پايت
روز شکستن ديوار دوري هفت روز
مرا درياب
مي داني چه هستم
مي داني چه بايد باشم
مي داني چه مي خواهم باشم
دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم
تا يک دل آرام را ,
تا آرزوي بازگشتت را ,
تا اميد به انتظارت را
از تو طلب کنم
مي خواهم بدانم
چگونه دلم را به دست افکار تو ,
اشکم را در دامان تو ,
سوز عشق را براي تو داشته باشم
ديگر نمي گويم کاش ميشد
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم
با او حرف زدم
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد
من مي سوزم
جوابش را نمي شنوم
دفتر افکارم سفيد است
اما
او برايم نوشته است
با رنگ سفيد
مي خواهد من خود بيابم
مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است
آري
بايد بشنوم
مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است
مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است
منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم
با عشق به او ,
با مدد از او
و با توکل از خداي او
يا حق